رسیدیم سر ۴راه .صدای ضبط ماشینو کم کردم. داشتم واسه فردام برنامه ریزی میکردم . غرق تو افکار خودم بودم که با صدای تغه ای که به شیشهٔ ماشین خورد از فکر اومدم بیرون . خیلی تعجب نکردم . اگه شما هم تو این شهر لعنتی زندگی میکردین از دیدن بچهای ۷ ۶ سالهای که حتی ساعت ۱۱ شب سر ۴راهها وایسادن تا شیشهٔ ماشینا رو با لنگهای کثیفشون بسابن یا سیدی بفروشن تعجب نمیکردین . با خودم گفتم این بیچارهها هنوز تو خیابونن! یه نگاهی به سرتا پاشون کردم .تو اون سرما فقط یه پیرهن نخی تنش بود پوست صورتو دستش از شدت سرما ترک خورده بود.کثیفی ازش میبارید. مامانم بهش که نمیخوایم شیشه رو تمیز کنه اما اون همینجور التماس میکرد
یهو یه غم شدیدیو احساس کردم .اینا بچههایی هستن که الان باید تو خونشون خوابیده بودن تا فردا برن مدرسه. اما حالا باید تا نصف شب تو خیابون وایسنو به هر ماشینی که رد میشه برای ۲۰۰ تومن التماس کنن .بی اراده این فکر خودخواهانه به ذهنم رسید : خدا رو شکر که سرنوشت ما اینجوری نیس .بلافاصله به خودم نهیب زدم که هرکدوم از ما ممکن بود جای این پسر بچه باشیم . یهو از جامعهایی که که توش زندگی میکنیم متنفر شدم . از آدمهایی که هر روز بی تفاوت از کنار این بچهها رد میشن درد اونا رو نمیبینن . از قانونی که در مقابل کار کودکان سکوت میکنه .
سعی کردم فکرمو از بلاهایی که شنیده بودم سر این بچها میاد منحرف کنم که یه پسر بچهٔ دیگه اومد که گل نرگس بفروشه. اون کم سنّترین بچهای بود که تاحالا سر ۴ راه دیده بودم . بی اراده از پشت شیشه بهش لبخند زدم . یه لبخند کجو کوله که بهم تحویل داد .اون لحظه بود که واقعا اشک تو چشام جمع شد . برگشتم و به مامانم نگاه کردم . از حالت نگاهش فهمیدم اونم به همین موضوع فکر میکرد ولی هردومون حرفی برای گفتن نداشتیم ...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر