۱۳۹۲ فروردین ۳, شنبه

اصولا از یک جایی‌ به بعد هیچ چیز مطابق انتظار آدم پیش نمی‌رود . یکجور انگار همه‌چیز توی ذوق میزند . آدم‌ها ، روز‌ها .حتا عید دیگر آن چیزی که از عید انتظار داری نیست .
 نمیدونم شاید همهٔ اینها از عوارض غربت نشینیست . انتظارت ناخوداگاه بالا میرند .میخواهی همه‌چیز همونطور که قبلا تجربه کردی باشند ولی‌ هرچقدر هم تلاش کنی‌ باز هم یک جای کار می‌لنگد . دیگر نه عید برایم آن عیدیست که همیشه داشتم .همان روزهای معمولیست با این تفاوت که داریم زور می‌زنیم به خودمان بقبولانیم نوروز آمده اما خودمان هم باورمان نمی‌شود . و نه دیگر ادامها آن آدمهایی هستند که همهٔ عمرت میشناختی . آدمهایی که میخواهی‌ به خودت بقبولانی دوست هستند تنها کسانی‌ هستند که همزبان تو هستند نه دوست ! خلاصه که دلتنگم . این هم از نوروز من
...

۱۳۹۲ فروردین ۱, پنجشنبه

بازگشت

هرچقدرم که بخوام فرار کنم بازم بر می‌گردم همینجا . هرچقدر نداشتن کیبرد فارسی رو بهانه کنم یا حوصله نداشتنو بازم آخرش مجبورم بیام همینجا . هر کسی‌ یه جایی می‌خواد که وقتی‌ افکارش فوران می‌کنن حرفاشو اونجا بزنه بدون اینکه نگران باشه کسی‌ ناراحت بشه ، بقیه از غمش خوشحال میشن یا حرفش نقل مجالس می‌شه و پشت سرش غیبت می‌کنن . به قول دوستم اینجا تنها فیلتری که حرفم ازش میگذار عقل منه ... خوشحالم که برگشتم به اینجا .دوست دارم بیشتر بهش سر بزنم . اینجا تنها جائیه که من خودم هستم.بدون قوانین نوشته و ناا نوشتهٔ دست پا گیر . اینجا سرزمین منه .