اصولا از یک جایی به بعد هیچ چیز مطابق انتظار آدم پیش نمیرود . یکجور
انگار همهچیز توی ذوق میزند . آدمها ، روزها .حتا عید دیگر آن چیزی که
از عید انتظار داری نیست .
نمیدونم شاید همهٔ اینها از عوارض غربت
نشینیست . انتظارت ناخوداگاه بالا میرند .میخواهی همهچیز همونطور که قبلا
تجربه کردی باشند ولی هرچقدر هم تلاش کنی باز هم یک جای کار میلنگد .
دیگر نه عید برایم آن عیدیست که همیشه داشتم .همان روزهای معمولیست با این
تفاوت که داریم زور میزنیم به خودمان بقبولانیم نوروز آمده اما خودمان هم
باورمان نمیشود . و نه دیگر ادامها آن آدمهایی هستند که همهٔ عمرت
میشناختی . آدمهایی که میخواهی به خودت بقبولانی دوست هستند تنها کسانی
هستند که همزبان تو هستند نه دوست ! خلاصه که دلتنگم . این هم از نوروز
من...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر