۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

Future



برای من همیشه آرزوهام جایگاه خاصی‌ داشتن . از بچگی‌ واسشون برنامه ریزی می‌کردم...خیال بافی می‌کردم...همینطورم که بزرگتر میشودم کاملترش می‌کردم.مثله یه فیلمی که تو ذهنم داشتم... هر شب قبل خواب بهشون فکر می‌کنم... 
خونهٔ‌ رویا ایم ، شغل ایده‌آل‌ام ، شهری که توش زندگی‌ می‌کنم ، دوستا و خانوادم .... همه‌چیز ...
 توی ذهنم خونمو دکور می‌کنم ... دوستام توصیف می‌کنم ، مهمونی‌ میگیرم ، مسافرت میرم ... 
تمام سعیمو می‌کنم که همشو به واقعیت تبدیل کنم :)

Failing





این روزا یه غمِ بزرگی‌ تو دلمه .یه بغض سنگینی‌ که گلومو درد میاره . به قول مامانم خیلی‌ وقت از ته دلم نخندیدم ...نمیدونم چرا هرچی‌ بزرگتر میشم ناراهتیام بیشتر می‌شه... پشیمونم که آرزوی تمام دوران بچگیم این بود که بزرگ بشم

۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

تنها ترین



زجر آور‌ترین درد تو دنیا ، درد خاطره‌ها ‌ست . خاطرات روزای خوبی‌ که دیگه نیستن‌و هرگزم نمیان...خاطرهٔ تک تک رفیقات که هرکدوم فرسنگ‌ها ازت دورن یا قرار دور بشن...

دوپینگ


رویاهاتو از دست نده

واسه اینکه اگه رویاها بمیرن

زندگی عین مرغ شکسته بالی میشه

که دیگه مگه پرواز رو به خواب ببینه

رویاهاتو از دست نده

واسه اینکه اگه رویاهات از دست برن

زندگیعین بیابون برهوتی میشه

که برفا توش یخ زده باشن

رویاهاتو از دست نده 

لنگستن هیوز

برگردان : احمد شاملو



پ.ن : همیشه هر از چند وقتی‌ یه بار باید این شعرو بخونم و انرژی بگیرم

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

عزیز !!

نمیدانم کلمهٔ "عزیز" چرا اینقدر آزارم میدهد . "اوکی عزیز ، باشه عزیز، مرسی‌

" عزیز

 مصنوعی تر از این نمی‌شود .یکجور انگار گوینده می‌خواد به آدم یادآوری کند ،

 اینقدرا هم برام عزیز نیستی‌ که بخواهم صمیمانه بهت بگویم عزیزم ! آنقدر که حاضر

 نیستم یک "م" ناقابل به آخر این کلمه اضافه کنم که ذره‌ای صمیمانه تر و دل نشینتر

. شود

 .همان عزیز کفایت می‌کند . حالا خدا میداند عزیزِکی‌ ! میدانم شاید تکّیه کلام خیلی‌ از

 شما دوستان گرامی‌ باشد اما واقعا حس بدی به مخاطب منتقل می‌کند . حسّ سرد. باور

 کنید ناراحت نمیشوم اگر عزیزتان نباشم ، ترجیح میدهم اسمم را بگویید بدون هیچ

 صفات محبت آمیزی . نهایتا خواستید میتوانید یک "جان"هم بزنید سرش . فقط محض

 !رضای خدا به من عزیز نگویید 

Returning

برگشتم.. بعداز یه مدت زیاد ...اما تو این مدت خیلی‌ چیزا یاد گرفتم ..خیلی‌ نظر‌ها و دیدگاه هام عوض شده ..دنیای اطرافم سیاه تر و سیاهتر می‌شه .مطمئنم آخرش هممون تو این سیاهی غرق میشیمو حل میشیم ... خدا میدونه تو این مدت چه اتفاق‌هایی تو این دنیا افتاده .. چه رویاهای حبابی که واسه خودم داشتم ترکیده...حقیقت مثه پتکیه که هرلحظه و هرروز تو سرم میخوره...هرلحظه با خودم زمزمه می‌کنم: دیگه خسته شدم...

۱۳۹۰ فروردین ۱۲, جمعه

ترس

در کنار تمام ترس‌های زند‌گیم‌ ،ترس از سوسک همیشه جایگاه خود را حفظ کرده است

۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

علامت تعجب


تأسف یعنی‌ ۲تا سینما بغل هم اخراجی‌ها و جدائی نادر از سیمینو بیارن و صف اخراجی‌ها تا کوچهٔ بغل باشه ولی‌ رو هم رفته ۵۰ نفرم برای جدایی نادر از سیمین نیومده باشن .
پ.ن : البته اگه به هرکدوم از صف‌ها که نگاه میکردی تفاوت مخاطبها و سطح فرهنگشون کاملا مشخص بود

نقاب

مردم کلا دو دسته هستن .

اول اونایی که سعی می کنن خودشونو داف نشون بدن

دوم اونایی که زور میزنن روشن فکر باشن
پ.ن : جماعتی که به اصطلاح مذهبین کلا بحثشون جداست..

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

سقوط

به بالا سقوط می‌کنم . در فضای خالی‌ شناور میشم . انگار دیگه جاذبه روم اثر نداره . جاذبه ی گرگ‌های آدم نمای این نزدیکیها..

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

آگهی فوری


به یک معلم کار آزموده‌ برای آموزش تفاوت بین توهین و انتقاد به ایرونی‌ جماعت نیاز مندیم
با تشکر

مسخرست !

هرکی‌ تو مدرسه چشم می‌زنه زود بیاد خونه . یکی‌ واسه خواب ،یکی‌ واسه ناهار ، یکی‌ واسه تلویزیون دیدن،
ولی‌ من
واسه اشک ریختن !
این اشکای لعنتی و بغضی که از صبح راحتم نذاشته
مسخرست مگه نه ؟

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

اقا/خانوم شیشه ماشینتو تمیز کنم ؟

 رسیدیم سر ۴راه .صدای ضبط ماشینو کم کردم. داشتم واسه فردام برنامه ریزی می‌کردم . غرق تو افکار خودم بودم که با صدای تغه ای که به شیشهٔ ماشین خورد از فکر اومدم بیرون . خیلی‌ تعجب نکردم . اگه شما هم تو این شهر لعنتی زندگی‌ میکردین از دیدن بچهای ۷ ۶ ساله‌ای که حتی ساعت ۱۱ شب سر ۴راه‌ها وایسادن تا شیشهٔ ماشینا رو با لنگ‌های کثیفشون بسابن یا سی‌دی بفروشن تعجب نمی‌کردین . با خودم گفتم این بی‌چاره‌ها هنوز تو خیابونن! یه نگاهی‌ به سرتا پاشون کردم .تو اون سرما فقط یه پیرهن نخی تنش بود پوست صورتو دستش از شدت سرما ترک خورده بود.کثیفی ازش میبارید. مامانم بهش که نمی‌خوایم شیشه رو تمیز کنه اما اون همینجور التماس میکرد

 یهو یه غم شدیدیو احساس کردم .اینا بچه‌هایی هستن که الان باید تو خونشون خوابیده بودن تا فردا برن مدرسه. اما حالا باید تا نصف شب تو خیابون وایسنو به هر ماشینی که رد می‌شه برای ۲۰۰ تومن التماس کنن .بی‌ اراده این فکر خودخواهانه به ذهنم رسید : خدا رو شکر که سرنوشت ما اینجوری نیس .بلافاصله به خودم نهیب زدم که هرکدوم از ما ممکن بود جای این پسر بچه باشیم . یهو از جامعه‌ایی که که توش زندگی‌ می‌کنیم متنفر شدم . از آدم‌هایی‌ که هر روز بی‌ تفاوت از کنار این بچه‌ها رد میشن درد اونا رو نمی‌بینن . از قانونی‌ که در مقابل  کار کودکان سکوت می‌کنه .

سعی‌ کردم فکرمو از بلاهایی که شنیده بودم سر این بچها میاد منحرف کنم  که یه پسر بچهٔ دیگه اومد که گل نرگس بفروشه. اون کم سنّ‌ترین بچه‌ای بود که تاحالا سر ۴ راه دیده بودم . بی‌ اراده از پشت شیشه بهش لبخند زدم . یه لبخند کجو کوله که بهم تحویل داد .اون لحظه بود که واقعا اشک تو چشام جمع شد . برگشتم و به مامانم نگاه کردم . از حالت نگاهش فهمیدم اونم به همین موضوع فکر میکرد ولی‌ هردومون حرفی‌ برای گفتن نداشتیم ...



اولین پست

هوووووررا بالاخره بلاگمو ساختم !! خیلی‌ مسخرست .نمیدونم اولین پستمو چه‌جوری بنویسم :دی بهرحال اولین پست یه پست کلیشه‌ای معرفی‌ هست .اسمم نگین هست و شیراز زندگی‌ می‌کنم .از همتون از این که برای  خواندن نوشته‌های یه دختر ۱۷ ساله وقت میذارین ممنونم